تائو
  
 این وبلاگ در مورد زندگیست و زندگی جلوه گاه تائوست.
 
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو
 
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

حس غریبی است که هر لحظه نگاه کنی به همه چیزها ...

نگاه کنی به خانه ات ..به ماشینت ...به هرچه توی این سالها جمع کرده ای..

به چشمهای دوستانت و به چنارهای توی خیابان...

و با خودت بگویی : دارم همه چیز را ترک می کنم...و می روم...


 
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387
باران

روزهای بارانی را دوست دارم

      بر خلاف کودکیم که خورشید خدای من بود...

        


 
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

باز هم سعی می کنم...خوب است..

                     این هم تمام می شود...

                               بودا گفت همه چیز تغییر می کند ...می گذرد...

                                               من هم تمام می شوم...

                                    با تو یا بی هیچ چیز...فرقی نمی کند...

                           مهم این است که حالا هستی...به همین سادگی...

          


 
شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
راه

دو تا راه که بیشتر نداری...

یا بروی کل دنیا را بگردی ...صحرا ها و کوه ها ،رودها و شهرها را ببینی..

برگردی بیایی توی باغت بنشینی و به دنیا فکر کنی...

یا از اول همانجا بنشینی ...همه چیز را توی خیالت ببینی ...

چیزی که فرق می کند کیفیت گلهای توی باغ است...

     


 
شنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1387
شاید...

نمی دانم چرا ...ولی آدم ها انگار در مقابل یک اتفاق بد و آسیب زننده یا عامل به وجود آورنده آن دو جور عکس العمل دارند..

یا برای همیشه می بوسند و میگذارندش کنار و حتی دیگر به آن حوالی گذار هم نمی کنند..

یا مثل اینجانب هی می روند دوباره خودشان را آنجا تست می کنند ببینند شاید اینبار بی خطر باشد ..شاید عوض شده باشد ..شاید من آندفعه آنطوری که باید و شاید نبوده ام ...شاید ایندفعه آن دلیلی که باعث آسیب خوردن من شد از بین رفته باشد ..شاید من درک خوبی از ماجرا نداشتم..شاید او در آن لحظه اشتباه کرده بعدا فهمیده...شاید یکهو همه چیز عوض شده باشد ...ببینم اگر اینبار اینطوری عمل کنم آنطوری می شود یا نه...آه که عشق هر عامل آسیب زننده ای را رام و سر به راه می کند حتی اگر یارو از طبقه همکف جهنم بیرون آمده باشد !..شاید اینبار برنده شوم...شاید اینبار همه آن تصویر های قشنگی را که توی مغزم درست کرده ام به جای این زخم های روی تنم و عمق روانم ببینم...شاید اینبار ..شاید اینبار...

چقدر رو به رو شدن با این حماقت ها سخت است...پذیرفتن اینهمه ¤ شاید باشد ¤ به جای یک ¤ حتما هست¤...

دلم می خواهد خوب بنشینم گریه کنم...تلخ تلخ...

               


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 133775


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها