تائو
  
 این وبلاگ در مورد زندگیست و زندگی جلوه گاه تائوست.
 
دی 1390
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390
برج

نوزده طبقه دارد...هر طبقه ای شش تا آپارتمان..سه تا دست راست ، سه تا دست چپ..

درب هر کدامشان را میزنم ...برای محاسبه انرژی مصرفی سیستم گرمایش آمده ایم اجازه هست ؟

وارد هر کدامشان که میشوم انگار دارم توی دنیای صاحبشان راه می روم...عددهای روی کنتور رادیاتور ها را که می خوانم ، سرم را بلند میکنم و می روم سراغ بعدی...مجموعه درهمی از تصاویر به چشمهایم هجوم میاورند...

بعضی هایشان کلید را دست همسایه یا نگهبان ساختمان داده اند و رفته اند...از روی شکل خانه ، حدس میزنم که صاحبش چه جور آدمی است...

بیشتر خانه ها کثیفند و درهم...بیشتر مهاجرند و افسردگی از سر و روی خودشان و خانه اشان میبارد...تا توانسته اند آشغال جمع کرده اند و روی آشغال ها خاک...توی بعضی هایشان بوی سیگار و زباله مانده و کپک بدجوری نفس آدم را بند می آورد...به خودم میگویم بودن و نبودنشان چه فرقی به حال دنیا میکند و حالم از خودم هم به هم می خورد...

یاد شازده کوچولو می افتم و فکر میکنم خانه هایشان همان سیاره هایشان است...توی خانه یک آدم اهل بیزینسی یک اتاق پر کت و شلوار است...یکی دیگر که ورزشکار است ، چهار تا دوچرخه توی اتاق پذیراییش پارک کرده...یک آدمهایی اصلا کتاب خانه نداشتند...توی خانه بعضی های دیگر هر اتاقی چند تا قفسه کتاب داشت. توی یک خانه ای که یک مرد چاق روس با بالاتنه لخت درش را باز کرد فقط یک تشک بادی و یک یخچال بود..در را که داشت می بست لبهایش را به علامت ماچ برایم غنچه کرد...توی یک خانه دیگر یک مبل چرمی و یک مزرعه کوچولو ی چوبی کنارش که فقط یک خوکچه هندی تویش زندگی میکرد...یکی دیگر راکر بود با تمام آیتم های راک...سر بند و سبیل و چشمهای آبی ، دست بند چرمی و یک قوطی آبجو ...تمام خانه پر از هارلی دیویدسون بود ، عکسش ، مدلش حتی استریو موزیکش هم مثل فرمان هارلی دیویدسون بود...دلم برایش غش رفت

توی یک خانه ای پیرزن و پیرمردی کنار هم صبحانه می خوردند. توی آن یکی زن رفته بود و مرد را با خانه ای که چهار تا اتاق خواب و سه تا سرویس توالت داشت تنها گذاشته بود...مرد مانده بود به عشق گلدان پاپیروسش و جاز گوش میکرد...

روی در یکی نوشته بود اگر میخواهید پشت سر من حرف بزنید ، بروید خانه اتان و خوب فکر کنید که آیا خودتان تا به حال کار بدی نکرده اید؟ در را مرد سبیلوی صدا کلفتی باز کرد که نمیدانم چرا فکر کردم مثل مسیونرهای مذهبی میماند..پنجاه و چند را شیرین داشت...داخل که رفتم دخترک را دیدم..به نظرم تایلندی بود...تشکچه مراقبه اش وسط سالن بود...چقدر دنبال یکی میگشتم که اینجا ویپاسانا کند ..موقع خداحافظی تا دم در آمد و هر چیزی که میگفت میخندید.. سبک بود و خوشحال ...

طبقه ششم..چرخیدم به سمت راست..زنی در را باز کرد...چشمهایش را دیدم...فکر کردم این چشمها برای اروپایی بودن زیادی غمگینند...زیادی میدانند...زیادی تیزند...رفتم سراغ رادیاتور پشت میز نهار خوری..یک لحظه چشمهایم روی میز را دید..."تحولات بازار ارز و ..." گفتم شما ایرانی هستید؟ آمد جلو و کمی خم شد...انگشت اشاره اش را جلوی صورتش به طرفم گرفت و گفت : آر یو ایرانین؟ گفتم آره...انگار شکه شده بود...بالاخره نفسش را بیرون داد و گفت : چه خوب...کارم تمام شده بود..لبخند زدم و گفتم : روز خوبی داشته باشید و از در بیرون رفتم...یک رشته هایی از پشت سر مرا میکشیدند...دلم می خواست بنشینم و یک چای با او بخورم..بپرسم اسمش چیست..چند سال است که اینجاست..شاید هم سن مادرم بود...شاید به من احتیاج داشت...در را بستم ..ترسیدم...از هزار تا سوال بی جوابی که درباره اش داشتم ترسیدم...

شب رسیدم خانه...خسته از اینهمه نشستن و بلند شدن...اینهمه پله ها را بالا رفتن...دوش گرفتم ..خوابیدم و تا صبح که یوناس با یک فنجان قهوه در دست بیدارم کرد هیچ خوابی ندیدم...





 
جمعه 16 دی ماه سال 1390
گمشده
از هر چیزی که فرار کنی ، یک جایی دوباره پیدایت میکند و به خودش دچارت میکند...اینی را که میگویم منظورم بالای ده هزار کیلومتر است..حتی..


 
چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390
سوهان

دلشوره دارم..به خودم میگویم معلوم است که اینها سوهان را نمی فهمند. دوباره خودم را دلداری میدهم که خب امتحانش که ضرری ندارد.

جعبه را باز میکنم و مقابلش میگیرم ، میگویم دوست دارید امتحان کنید؟ قبل از این که بر دارد میگوید تویش چی دارد؟ این عکس جو است روی جعبه؟

سعی میکنم نشان ندهم که از حرفش ناراحت شده ام..یعنی چه فکری کرده؟ ما خریم که جو بخوریم؟ 

زور میزنم که جوانه گندم را به آلمانی ترجمه کنم..سرویس میشوم..به گا میروم...

جعبه را می چرخانم که از روی کلمه انگلیسی اش یک چیزی بگویم که بفهمد...جعبه توی دستم می پیچد..قبل از این که به خودم بیایم همه اش پخش زمین می شود. می دوم از توی آشپزخانه جارو می آورم..نیم کیلو سوهان ناب کره ای با آنهمه پسته را میریزم توی سطل خاکروبه...

به خودم قول میدهم دیگر هیچ وقت نگویم شیرینی هایتان خوشمزه است..به خودم قول میدهم که انتقام سوهان های عزیزم را ازشان بگیرم...

یک چنین وقت هایی است که آدم می نشیند بشقاب بشقاب گه می خورد که چرا مهاجرت کرده..



 
شنبه 12 آذر ماه سال 1390
هیچ...


 
دوشنبه 20 دی ماه سال 1389

همه جا که ساکت باشد ،دنیای بیرونت که آرام باشد ، صداها را بهتر می شنوی...تیک و تاک ثانیه ها را که رو به یک سو دارند ، ضربان آرام روی شاهرگت را ...و از همه بیشتر آن صدای گنگی را که آمد و توی خواب گفت: آنطرفش هیچ چیز نیست..چشمهایت را که ببندی همه چیز تمام میشود...


 
سه شنبه 23 آذر ماه سال 1389
از سالی که گذشت...

دلم می خواهد نترسم...و اعتماد کنم به جریان زندگی ...و این را وقتی نمی گویم که جیب هایم پر است و شکمم سیر...الان که هر چه داشته ام را باخته ام می گویم...و فکر میکنم همیشه زندگی چیزی را که می خواهیم به ما نمی دهد...

من آمده ام این سر دنیا  و اینهمه منتظر مانده ام تا بیایم و هر چه داشته ام را دیگر ندارم و تو پیدا شده ای که باز مرا به یک سر دیگر دنیا ببری و من نمیدانم چرا...فقط می دانم یکی می خواسته که الان تو را به من بدهد...نه دیروزها که آنجا بودم و نه فرداها که معلوم نیست کجا..همین الان که اینجا هستم و تازه دیوارها و درختها و اسمان اینجا را یاد گرفته ام و دوستش دارم و همه چیز... 

یک نفر که من نمی دانم کیست می خواسته که من به اینجا برسم...و اینجا هیچ چیز نداشته باشم و از تمام غرور من بودنم خالی شده باشم و هیچکس نباشم..و تو را به من بدهد...که همه چیز را برایم معنا کنی...که آن صورتک سخت مرد انه را از من بگیری ...که دستهایم را که از ترس مشت شده اند باز کنی و دلم را که از ترس می تپد ارام کنی به کلمه...که صدایت از آن دور دستها بیاید و بلرزد از عشق... و خوابهای رنگی کودکیم را تعبیر کند...  

یک نفر می خواسته که من حالا فقط یک راه برای رفتن داشته باشم...مثل رودی که از کوه به دریا می رسد...



 
شنبه 3 مهر ماه سال 1389
نعمت

رویش را به من میکند و ریز ریز میخندد..میدانم چرا ..دوتا دختر ،قد بلند و بلوند از روبرو می آیند..یکیشان یک شاخه گل رز ظریف روی سینه اش خالکوبی کرده و دارد به آن یکی نشانش میدهد...

-همین دیروز بود که بهش گفتم بابا خوش به حالت به خدا نعمت، ..آفرین به شانست...اینجا چقدر دختر خوشگل ریخته ..اصلا تو باید بیشتر پول بدی واسه اینکه ما ی بدبخت فقط میایم مدرسه و میریم و لی تو هر روز میای اینهمه صفا می کنی و خوش میگذرونی...-

هنوز دارد ریز ریز می خندد..بر می گردم و با داد بهش میگم : پاشو ، پاشو برو بالا به رییس اینجا بگو من میخوام بیشتر پول بدم...-قهقهه میزند و ریسه میرود...-پاشو ،پاشو میگم بهت...برو بالا بگو اینجا خیلی خوبه من میخوام اصلا شبم همینجا بخوابم...-غش میکند از خنده و چشمهایش توی عینک ته استکانی محو تر میشود...

معلم از که خانواده هایمان پرسید ، که کجایی هستیم ، برادرها و خواهرهایمان کجا هستند ،فقط جواب داد : ماین لبن ایست اندره *..من میدانستم که خوشحال است حالا که ما از پشت آن شیشه کلفت چشمهایش را نمی بینیم..

پنج ما ه پیش ، روز دوم کلاس به من گفت : من بیست سال سرباز بودم ..سرباز پ.ک.ک...بعدش دستگیر شدم افتادم دست ایرانی ها...میدان آزادی بلدی ؟ گفتم آره....خندید..

همانجا توی زندان فارسی یاد گرفته بود...ازش پرسیدم : نعمت ، چند تا آدم کشتی ؟ گفت هیچی...این را جرات کردم بپرسم...اما این که چرا به غیر از صورتش تقریبا تمام بدنش سوخته را نه....دلم نخواست بپرسم...دلم نمیخواهد بدانم....


*زندگی من جور دیگریست



 
چهارشنبه 13 مرداد ماه سال 1389
موزه

...تمام پانزده هزار سال زندگی آدم روی این جلگه کوچک سبز را رها کردم و تمام تاریخ صنعت دیروز و امروز را و لباسها و کفشها و فرش های پانصد سال پیش را و تمام خاطره کلیسا را ...و چسبیدم به سال های هزار و نهصد و شصت تا هفتاد و یک که زنها برای حق رای با مردها جنگیدند و مردها در رفراندومی که هیچ زنی در آن حق رای نداشت با شصت و نه در صد آرا رای دادند به این که زنها باید به جای دخالت کردن در پالیتیک بنشینند بچه ها را بزرگ کنند و تبلیغات انتخاباتشان هم یک پوستر هیولا بود که یک مگس روی پستانکی نشسته بود و دستهایش را به هم می مالید...

 عکس های زیادی دیدم از زنها  توی خیابان و دادگاه و هزار جای دیگر  که اصلا دیگر بعد از جنگ جهانی دوم مال توی خانه نشستن نبودند ، چهار سال بود که در نبود مردها کارخانه ها را سرپا نگه داشته بودند و با کار توی مزرعه شکم خودشان و بچه ها را سیر کرده بودند..جنگ به آنها ثابت کرده بود که مردها چندان هم مدیران خوبی برای جامعه جهانی نیستند..حالا باید برای حق اظهار نظر می جنگیدند و حتما حتما فحش می خوردند و هزار جور لقب جور و ناجور را تحمل می کردند تا چیزی باشند بیش از آنچه که ارباب های مرد از آنها می خواستند...

چهل سال...فقط چهل سال پیش در دنیایی که ادعای پیشرفت و تمدن میکند ، نیمی از انسانها حق اظهار نظر و طبعا فکر کردن نداشته اند...پنج سال قبل از به دنیا آمدن من ، همه مردها توی دادگاه به زنی که می خواست وکالت بخواند و حق نداشت و به عدالت آنها پناه آورده بود خندیدند...

ایستاده بودم آن وسط و تمام مجسمه ها و نقاشیها و ظرفهای سرامیک عتیقه دور سرم می چرخیدند...یک جوری دلم می خواست فرار کنم از تمام هزاره های تاریخ مردانه...از تمام تفنگ ها و زره های صد ها سال پیش...بیایم خانه ، بافتنی ام را دستم بگیرم و به هیچ چیز فکر نکنم...به هیچ چیز !

                              



 
یکشنبه 10 مرداد ماه سال 1389
تابستان

ریحان ها و جعفری ها باغچه را پر کرده اند...باد می پیچد توی این سفره بنفش و سبز...همه جا بوی خانه می گیرد..من غرق شده ام در خوشی های کوچک سرزمین زیبا ، در مهربانی مردم بی دغدغه ، در امنیت روزهای آفتابی ...رویاهایم اما پرند از گرگهای درنده و مردگان بی قبر...کودکان تنهای غمگین ...این یعنی من همیشه خودم را با خودم میبرم...هر جا که بروم...تا همیشه...


 
یکشنبه 9 خرداد ماه سال 1389
کودکی

کودکان وقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند.

وقتی با خشونت زندگی می کنند می آموزند که جنگجو باشند.

وقتی با ترس زندگی می کنند می آموزند که بُزدل باشند.

وقتی با ترحم زندگی می کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند.

وقتی با تمسخر زندگی می کنند می آموزند که خجالتی باشند.

وقتی با حسادت زندگی می کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند.

اما ...

اگر با شکیبایی زندگی کنند بردباری را می آموزند.

اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند.

اگر با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی را می آموزند.

اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند.

اگر با توافق زندگی کنند دوست داشتن خود را می آموزند.

اگر با تایید زندگی کنند با هدف زندگی کردن را می آموزند.

اگر با صداقت زندگی کنند حقیقت را می آموزند.

اگر با انصاف زندگی کنند دفاع از حقوق را می آموزند. 

اگر با اطمینان زندگی کنند اعتماد به خود و اعتماد به دیگران را می آموزند.

اگر با دوستی و محبت زندگی کنند زندگی در دنیای امن را می آموزند.

از وبلاگ :روانشناسی کودک



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 213257


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها